میرسه ته
اونجاست که دیگه
انقدر ناراحتی
که با خودت میگیـ...
نباید ببخشیش
من یه آدم ساده با یکم ریش
له تر له
جاده هایم پر شد از مه
خرابم
اینو از اونی بپرس که پیرم کرد
قول پرواز داد اما اسیرم کرد
پای حرفاش نشستم منو از زندگی سیرم کرد
این آخرا
کاری کرد که حرف نزنم
وقت گفتن
حرفی زد که کاری نکنم
جوری که واسه رفتنش زاری نکنم
سالها را دفن کردم در آلبوم خاطراتم
خودم هم الان درگیر کلی تغییراتم
میبینم از دور اون که لگد زد به مقرراتم
اون که هیچ نفهمید حالم را
دستم را گرفت و شکست بالم را
حواسم را پس زد
حرفش را به هر کس زد
چقدر بندگی
تا کی بردگی
بس است این آلودگی
مرگ بر این زندگی
آسمانی شو
زمین هر چقد صاف بازهم گرد است
هرچقدر بزرگ پیش آسمان شاگرد است
ثابت شو و بی پهنا
دور شدی از خودتـ
شدی واژه ای بی معنا

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل صفری