دیگه مثل قبل نیست
شادی به کوبیدن طبل نیست
یه آدم
به یادم
باشه یا نباشه!
مهم نیست
فقط با یکی روبه راه شه
به یادم نیست
عادت به دستِ که دارم
نمیشناسم کسی رو
که ازش یه باشه دارم
اون که بر می گرده ازت
نگاهمه , همین فقط
دیگه مهم نیست
آرایش غلیظ
چشم تو چشمای هیض
دیگه دستاش غریبه
همه حساش فریبه
یه راهی رو انتخاب کرد
سیر شد و آخرش شدم ترد
بی حسی تو نگاهم موج میزد
دیگه نیستم اون که حرفاشو تو اوج میزد
خسته نیستم اما استراحت نیاز دارم
علاقه به سکوت به بلندای دراز دارم
گاهی قر میزنم
اما خاموش میشوم
زل میزنم
فکر میکنم
بیشتر مصمم میشوم
دیگر باور کردم
میشود آرام کرد دلی را که تنگ می شود
اما هرگز نمیتوان رنگ کرد بارانی را که بی رنگ می شود
حسی ندارم...

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل صفری