گم شده هق هقِ گریه های مرد
پشت صدای خش خشِ برگ های زرد
راهی نیست جز طی کردن روزای سرد
نگاهش میگوید که دیگر عادت کردم به درد
تنها مرحمش شده عبور از کوچه های باریک
یک بوق کوچک برای پنجره ای با چراغ تاریک
در این شب های سیاه
سهم ما شده یک نگاه کوتاه
خیالم کمی راحت تر است
از دور خیانت کمرنگ تر است
تصور این که کسی نگاهش بر تو باشد
پایم را می لرزاند
خودش می داند
کاش این هوا را به آتش می شد کشید
به این جرم که مرا باز هم سمتت کشید
پاییزمان رو به زمستان است
زندگی کن که عشق همه داستان است...

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل صفری