یک آسمان
پر از هوای بهاری
فراموشی خاطرات
یک قدم برای هر یادگاری
کمی مزه تلخ
آه و یک دود غلیظ
آرام شو
آرام ای قلب مریض
چشم تار
دنیا بدون قله کوه
جسم خسته
بدن خالی از روح
یک داستان دراز
انگار از جایی تا خورده
باز به هرکه گفتم
تا شنیده جا خورده
حالا
آسمان هر چه داری برایش گریه کن
تمامت را به یک تکه سنگ هدیه کن
او که اسمش ماه است
اینجا آخر راه است
یه آدم
به یادت
زیر آسمان آبی
قدم قدم
فاصله میگیره
درست وقتی که تو خوابی

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل صفری