
چرخید روزگار و بازم پیاده کرد
خندید و گریاند هر وقت که ارده کرد
آبی تر از همیشه این آسمان بی کران
تنگ است هوا گاهی, امان از حرف دیگران
یک سکوت تلخ به بلندای یک ابر
یک نگاه نم دار به درازای یک صبر
کم میشوی آنقدر که دیگر میشه ته کشید
گم میشوی اما به هرجا میشه ره کشید
لگد نزن
بخت اگر بخت بود,آدم خیالش تخت بود
داد نزن
دنیا اگر گوش داشت,حتما کارش سخت بود
من دلم دریای موجِ , آرام نمیشه
بد بودم , اما این دلیله بد بودن کارام نمیشه
دیگه ترس ندارم
ترکم کنی یا از اینکه تنهام بسوزم
امروز و حذف کنم دیروز رو به فردام بدوزم
تنگ میشه دنیا وقتی که حذف میکنی آدمات رو
دریا دریا اشک , وقت رفتن باز میشمارن قدمات رو
من چشم هایم بسته , در فکر ماهم
منو تنها بذار با آرزو های تباهم

برچسب:
نویسنده: ابوالفضل صفری